خاطرات طنین کوچولو

اولین عروسی

امروز عروسی دختر عمه ریحانه بود. قرار بود بابا بمونه خونه و مراقب شما باشه. اما دایی اومد و اصرار که بابا هم همراهمون بیاد.و بابا و شما هم همراه شدید. توی سالن چون صدا خیلی بلند بود، من رفتم انتهای سالن و تنها نشستم و چیزی از عروسی متوجه نشدم. ولی در عین حال شما خیلی خانم بودی. اصلا اذیت نکردی ، حتی یک مقدار هم خوابیدی. هوا خیلی خنک بود و کولرها هم روشن بود، به همین خاطر نتونستیم لباس روییت رو دربیاوریم. ...
30 شهريور 1403

سه ماهگی

۳ ماهگی ات مبارک کوچکِ آسمانی من. ۳ ماهه شدی! از آسمان، اومدی زمین و شدی فرشته ی پاک ما. چقدر دوستت دارم حالا سه ماهگی ات یه طعم و بوی دیگه ای داره. بوی بهشت میده انگار، بوی سیب…
2 شهريور 1403
1