اولین عروسی
امروز عروسی دختر عمه ریحانه بود. قرار بود بابا بمونه خونه و مراقب شما باشه. اما دایی اومد و اصرار که بابا هم همراهمون بیاد.و بابا و شما هم همراه شدید. توی سالن چون صدا خیلی بلند بود، من رفتم انتهای سالن و تنها نشستم و چیزی از عروسی متوجه نشدم. ولی در عین حال شما خیلی خانم بودی. اصلا اذیت نکردی ، حتی یک مقدار هم خوابیدی. هوا خیلی خنک بود و کولرها هم روشن بود، به همین خاطر نتونستیم لباس روییت رو دربیاوریم. ...


